رهیافتِ «اشتراوسی» به تاریخ فلسفه سیاسی اغلب در آثارِ لئو اشتراوس به وضوح آمده است. اشتراوس پژوهش های بسیار دقیق و مفصلی درباره آثار فلسفی معتبر نوشته است، همراه با مقالاتی که رهیافت او را بیان می کنند. بحث برانگیزترین مدعایِ اشتراوس این بود که فلاسفه در گذشته همواره اندیشه های خود را علنی و صریح بیان نمی کردند. آن ها از «هنرِ نوشتن» استفاده می کردند تا فیلسوفانِ بالقوه را وسوسه کنند تا با دنبال کردنِ اشاراتی که نویسندگان درباره اندیشه ها و مسائلِ حقیقیِ خودشان به دست داده بودند، زندگیِ پرسش گرانهای را در پیش بگیرند. هدف مهمِ مطالعات اشتراوس قرار بود اثبات کند که فلسفه در شکلِ اصیل سقراطی آن با نشان دادن دوام و پایاییِ مسائل بنیادیِ مشخص در سرتاسر تاریخ فلسفه هنوز عملی است. مربوط ترینِ آن مسائل، نه صرفاً به فلسفه سیاسی، بلکه به طور کلی به زندگیِ انسان، مسئله عدالت بود. اشتراوس همچنین اصرار داشت که «تاریخ گرایی» مبتنی بر شرحی فلسفی از سرشت و حدود دانشِ انسان است و لذا، آن را می توان بر اساسِ استدلالی فلسفی رد کرد.














