اغلب میگویند و می شنویم که موضوع فلسفۀ سیاسی ماهیت دولت و توجیه آن است. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل تصور می کند علوم سیاسی «چیزی نیست جز تلاش برای درک و به تصویر کشیدنِ دولت، بهعنوان هستی و موجودی ذاتاً عقلانی». جان راولز که بهخوبی درک میکند «موضوع اصلی عدالت ساختار بنیادین جامعه است»، توجه خود را محدود به جامعه ای میکند که «در حال حاضر یک سیستم بستۀ ایزوله از سایر جوامع است» و فرض را بر این می گذارد که «تصور از یک جامعۀ ملی خودکفا، حد و مرزهای این طرحها را تعیین می کند». فیلسوفان سیاسی معاصر اغلب از این روش پیروی می کنند و در مورد آنچه دولت ها باید انجام دهند اختلافنظر دارند و صرفاً تصورشان بر این است که دولت ها کارگزاران اصلی عدالت یا اصلاحات هستند. به نظر می رسد تاریخ فلسفه و سیر تکاملی مفاهیم سیاسی برای درک دولت بسیار اساسیاند. تأثیر حقوق رومی و حکومت جمهوری و بازکشف ارسطو در قرون دوازدهم و سیزدهم، برای این درک بسیار اهمیت دارند. دولت مدرن برای اولین بار در اروپای غربی در اوایل دوران مدرن ظهور کرد.












