کافکا در حالِ مرگ، نگران گلهای چیده شدهای بود که در اتاقش قرار داشت. خواست تا آب دادن به آنها را فراموش نکنند. همسرش از اتاق بیرون رفت و با دستهگلی تازه برگشت… «فرانز، بهگلها نگاه کن، بویشان کن.» چشم چپ کافکا باز شد، لبخندی روی لبهایش آمد و تمام کرد.
چشمهای کافکا- درخشش مرمرِ سیاه، تجلّی انسانی بصیر زیر قلم حکّاکی مرگ. آخرین دغدغهاش: «گل یاس شگفتانگیز است، اینطور نیست- در حال مرگ مینوشد، باز هم مست میکند.»











