راست بگویی یا دروغ، خیال ببافی یا تجربه ی زیسته ات را بازگو کنی، دغدغه ی امت داشته باشی یا توده، چشم به گذشته بدوزی یا چشم انتظار آینده باشی، آزادی را آرزو کنی یا در پی عدالت بروی … فرقی نمی کند؛ زمانی که دست به قلم بردی و قصه را در قلب واژگان تراشیدی اسیر گشتی! اینک به حکم قلم محکومی که خواسته یا ناخواسته راوی واقعیتی باشی که خود بخشی از آنی. تمام خیال و آرزوهایت با سرنوشت ملتی گره خورده که تاریخ شان را در یکایک نشانه ها و وحدت زبان شان به دوش می کشند.
پس سخن بگو! بازگو کن که در لٌختی لباس پادشاه و شبان پشمینه پوش پی کدام شَمَن معجزه گر می گشتند که چنین غرقه ی سراب شدند. از رنجی بگو که در این مسیر بر ایشان رفت. و بگو که آن حاکم دلسوز و مهربان کجاست که از اشک چشم و خون دل ایشان در فراقش خبرش کنیم. ای راوی، داستان این ملت را تو روایت می کنی و این عقوبت ابدی توست!











