من هر روز در سرزمینی که نامی نداشت از مردم دورتر میشدم در حالی که کارخانه گرداگرد خانه میپیچید و جیرهی روزانهاش را مردان، زنان، و غم و اندوه میبلعید. من با چشمانی که به آسمان پاک خیره شده بود، کنار پنجره میایستادم و چیزی یا کسی را انتظار میکشیدم. وقتی از من میپرسیدند که به چه فکر میکنم، با حالتی رؤیا زده پاسخ میدادم: «به هیچ چیز»
باران به پنجرهام میکوبید و باد کرکرههایم را میلرزاند: این دوستانِ سرشار از شادمانی که در نهایت سختگیری پرورش یافته بودند، میخواستند نجاتم دهند. فریاد میزدند که به آنها ملحق شوم.











