در مقایسه با اَشکال مختلف استبداد، پادشاهی، تئوکراسی، الیگارشی و دیکتاتوری، دموکراسی ها در حل، عادی سازی و نهادینه کردنِ مسائل اساسیِ زندگی اجتماعیِ مشترک و کنش جمعی بهتر از بقیه عمل می کنند. این مقاله به بررسی ریشه های تاریخی ایده هایی می پردازد که دست به بازگویی نظریه و عمل دموکراتیک معاصر و توجیه آن می زنند. به این منظور ابتدا به پرسش های مفهومی نهفته در واژۀ دموکراسی می پردازیم؛ واژه ای که از demokratia یونانی به ارث رسیده است و به طور تحت اللفظی به معنای قدرتِ (kratos) مردم (demos) است، هرچند معمولاً به عنوان حکومتِ مردم ترجمه می شود. در این برداشت از دموکراسی، حداقل چهار دسته سؤال بنیادین را می توان یافت: «مردم» چه کسانی هستند؟ «حکومت بر خود» معطوف به چه سطحی از سازماندهی است؟ چگونه حکومتِ مردم به تصمیمات و اقدامات جمعی تبدیل می شود؟ چرا دموکراسی خوب است؟ پاسخ به این پرسش ها، به عبارتی، به تاریخ نظریۀ دموکراتیک شکل می دهد، از این منظر که ممکن است چه ایده ها و رفتارهای دموکراتیکی در طی تاریخ به حال و آیندۀ دموکراسی کمک کند.












