حاکمیت طی قرن ها معانی متناقض زیادی را به خود دیده است. باوجوداین، یک تعریف از حاکمیت وجود دارد که آن قدر انعطاف پذیر است که بسیاری از این تعاریفِ متنوع در طی تاریخ را در خود جای میدهد و در عین حال، آن قدر عینی است که معنادار هم باشد: یعنی اقتدار برتر در یک قلمرو سرزمینیِ خاص. اقتدار ــ در تعریف رابرت پل وولف ، «حقّ فرماندهی و به تبعِ آن حق اطاعت خواستن» ــ دلالت بر این دارد که حاکمیت موضوعی است مربوط به حق یا مشروعیت، نه فقط کسب قدرت و یا قدرت صِرف. ولی اقتدار به تنهایی مشخص کنندۀ حاکمیت نیست؛ خیلی از صاحبان اقتدار اصلاً حاکمیت ندارند. عنصر دیگر نهفته در تعریف حاکمیت بسیار مهم است: برتری و تفوق. دارنده اقتدارِ حاکمیت بالاترین مقام است و نمیتوان او را زیر سؤال برد یا با او مخالفت کرد. اولین بیانگران مدرن حاکمیت، یعنی فیلسوف فرانسوی قرن شانزدهم، ژان بُدن و فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم، توماس هابز بر امر برتری در تعریف حاکمیت تأکید داشتند و از آن زمان تا کنون، تأملات زیادی بر این مفهوم صورت گرفته است. عنصر نهایی آن، سرزمینی بودن است. این اصل معرف مجموعۀ افرادی است که ذیل دارنده حاکمیت یا اقتدار برتر زندگی می کنند.













