«فلسفۀ قارهای» را عموماً اصطلاحی در تقابل با فلسفۀ تحلیلیِ «انگلیسی ـ آمریکایی» میفهمند. درظاهر به نظر میرسد با تمایزی روبهرو هستیم که در جغرافیا ریشه دارد، چون منظور از قاره، اروپاست. چه رابطهای بین فلسفۀ قارهای و فلسفۀ سیاسیِ قارهای ــ که بیشتر آن را اندیشۀ سیاسیِ قارهای مینامند ــ وجود دارد؟ اصل مسلمِ مشترک این است که زندگی اجتماعیِ غربیِ مدرن، بهرغم دستاوردهایش، درونِ خودْ حامل نوعی «بدخیمی » است. ابزاری که اندیشۀ سیاسیِ قارهای بهکرّات از آن استفاده کرده است، تشکیک در جهانشمولیتِ روشنگری در نسبت با زندگیِ اخلاقی و سیاسی است. با توجه به اصل مسلّمِ اندیشۀ سیاسی قارهای در باب نوعی بدخیمی در جامعۀ مدرنِ غربی، کموبیش اصلاً تعجبآور نیست که معمولاً شاهد توجهی مستمر به امکانِ قسمی دگرگونی باشیم که بر خطر یا زیانی که این بدخیمی حاملِ آن است، غلبه خواهد کرد یا دستکم با آن خواهد جنگید.











