یکی از بارزترین ویژگی های جوامع غربی، توسعۀ حقوق فردی و گروهی در اندیشۀ حقوقی، الهیاتی و فلسفیِ دو هزارۀ نخست بوده است. اغلب اشاره شده است که متفکران در جوامع غیرغربی دغدغه و مشغلهای یکسان با مبحث حقوق نداشته اند. خودِ مفهوم حقوق مملو از مشکلات و مسائل متعدد است. جهانشمولی و عامبودگی اساسی ترین و دشوارترین مسئله است. اگر حقوق بشر فقط محصول اندیشه های عدالتخواهیِ غرب باشد، آنها نمیتوانند مشمول عامبودگی باشند. در عصری که تحت سیطرۀ مفاهیم حقوقی قرار گرفته است و این مفاهیم مشمول فرم و شکلی از پوزیتیویسم حقوقی هستند، بسیاری از محققان فقط حقوق فردی را به رسمیت میشناسند؛ حقوقی که فلسفه نظام قانون کشورِ واحد یا نظام حقوقی آنها ایجاد کرده باشد. از نظر تاریخی، پیدایش حقوق در فلسفة حقوق اروپایی، با اصطلاحات حقوق طبیعی و قانون طبیعی در فلسفه حقوق و اندیشۀ الهیاتی غربی پیوند تنگاتنگی دارد. ممکن است موجودات انسانی هرگز بر سر قواعد عامشمولِ یک قانون طبیعی توافق نداشته باشند، اما ممکن است در مورد احکام عام شمولی توافق کنند که شِمایی از حقوقِ پیرامون حقوق طبیعی را شکل میدهند.











