مارتین هایدگر مطلقاً گرایشِ چپ نداشت اما از نیمۀ دومِ قرنِ بیستم به بعد، چپها و نظریهپردازانِ انتقادی ـ بهویژه در فرانسه ـ از او تأثیرِ بسیاری پذیرفتند. آن هنگام که آلن بدیو از رخدادی که باید انتظارش را کشید سخن گفت و اسلاوی ژیژک و جورجو آگامبن هم بهعنوان متأثران از سنتِ فرانسوی بهترتیب از انفعالِ متقابل و ناتوانش سخن بهمیان آوردند، همه و همه ما را بهیادِ اصطلاحِ گلاسنهایتِ هایدگر میاندازند، گلاسنهایت به این معنا که چیزها چنان که هستند بهحالِ خود رها باشند و دازاین هم در این تعویق و تأخیر، انتظارِ آشکارگیِ نوپدید را بِکِشَد. و البته در منظومۀ فکریِ هایدگر، نه انتظار بهمعنای بیعملی است و نه لحظۀ آشکارگی جنبۀ انتزاعی دارد. انتظاری که هایدگر از آن سخن میگوید منتطرماندن برای وقوعِ حادثهای در زمانِ آینده نیست، بلکه آمادهشدن برای واقعهای نامنتظر است و لحظۀ آشکارگی هم زمانِ حاضری است که عرصۀ تلاقیِ گذشته و آینده است، لحظۀ دیداری که از انضمامیت برخوردار است و در آن تصمیمِ قاطع اتخاذ میشود.













