پژمان از پدر پرسید: «بابا، چرا آهوها اینطور به ما نگاه میکنند؟»
پدر جواب داد: «آنها منتظرند ما از اینجا برویم تا خود را به آبشخور برسانند.»
پژمان پرسید: «آنها هم میخواهند از اینجا آب ببرند؟» با مکثی کوتاه و با همان لحن کودکانه سؤال دیگری پرسید: «آنها هم با شتر آب میبرند؟ پس شترشان کو؟»
پدر جواب داد: «آنها فقط خود را از تشنگی نجات میدهند. این ما انسانها هستیم که آب آنها را میدزدیم و با خود به خانه میبریم.»
…
پژمان هنوز به آهوهای روی تپه چشم دوخته بود که دوباره افکار کودکانهاش را به زبان آورد و گفت: «بابا، بهشتی که از آن تعریف میکنید، همینجاست؛ مگر نه؟»
پدر سری تکان داد و گفت: «آره، بهشت همین جاست!»


